بعضی پروژهها را نمیتوان فقط از روزی روایت کرد که طرح روی میز قرار میگیرد، چون تصمیمی که در نهایت به ساخت یک اثر میرسد ممکن است سالها پیش و در جغرافیایی کاملاً متفاوت شکل گرفته باشد. پشت چنین پروژههایی گاهی مجموعهای از تجربههای حرفهای، سرمایهگذاری، تعلق فرهنگی و دغدغههای شخصی قرار دارد که در مقطعی به یکدیگر میرسند و شکل تازهای پیدا میکنند. داستان «شکوه فردوسی» برای سراج از همین جنس است؛ داستانی که یک سوی آن به تجربه حسین ثابت در صنعت گردشگری و هتلداری میرسد و سوی دیگر آن به مشهد، دانشگاه فردوسی و تلاش برای ساخت یادمانی در مقیاسی متفاوت برای حکیم توس.
نام حسین ثابت بیشتر با صنعت گردشگری شناخته شده است. فعالیتهای هتلداری او در جزایر قناری و سپس پروژههایی مانند هتل داریوش در کیش، مسیر حرفهای کسی را نشان میدهد که بخش مهمی از تجربه خود را در ساخت مجموعههای گردشگری و پذیرایی بزرگمقیاس به دست آورده است. بااینحال، پروژهای که در آذر ۱۳۹۸ به سراج پیشنهاد شد، قرار نبود هتل، مجموعه تفریحی یا مقصد گردشگری دیگری باشد؛ این بار موضوع ساخت تندیسی عظیم از فردوسی بود، اثری با ارتفاعی در حدود ۳۸ متر که از همان ابتدا مسئلهای متفاوت را پیش روی طراحان و مجریان قرار میداد.
ساخت یک تندیس در ابعاد شهری را نمیتوان صرفاً بزرگتر کردن یک مجسمه معمولی دانست. با تغییر مقیاس، تقریباً همهچیز تغییر میکند؛ نسبت اثر با محیط، شیوه دیدهشدن آن، فاصله مناسب مخاطب، مسائل سازهای، روش تولید قطعات و حتی معنایی که حضور چنین حجمی در فضا ایجاد میکند. وقتی موضوع اثر نیز فردوسی باشد، این مقیاس دیگر فقط یک تصمیم اجرایی نیست و به بخشی از زبان پروژه تبدیل میشود.
فردوسی در حافظه فرهنگی ایران جایگاهی دارد که از زندگی یک شاعر تاریخی فراتر رفته و با زبان فارسی، شاهنامه و بخش مهمی از تصور جمعی ما از تاریخ و هویت ایرانی پیوند خورده است. بنابراین مسئله در «شکوه فردوسی» فقط رسیدن به شباهت چهره یا ساخت یک پیکره بزرگ نبود؛ پرسش این بود که چگونه میتوان این جایگاه را به حضوری فضایی تبدیل کرد، بهگونهای که مخاطب در مواجهه با اثر، مقیاس موضوع را نیز تجربه کند.
همین پرسش باعث میشد پروژه از محدوده مجسمهسازی به حوزهای میان هنر شهری، طراحی، مهندسی و تجربه فضا وارد شود. در چنین مقیاسی، فرم هنری نمیتواند مستقل از نحوه ساخت، جانمایی و مواجهه مردم با اثر تصمیمگیری شود، زیرا هر انتخاب زیباییشناختی پیامد فنی دارد و بسیاری از تصمیمهای فنی نیز در نهایت بر تجربه بصری مخاطب اثر میگذارند.
پس از طرح پیشنهاد در آذر ۱۳۹۸، امکانسنجی فنی، تهیه ماکت و تحلیل ابعاد قطعات آغاز شد. بر اساس مستندات منتشرشده سراج، فرایند ساخت با بیش از ۲۵۰ قطعه متفاوت و مشارکت بیش از ۱۰۰ متخصص و هنرمند پیش رفت و پایان ساخت پروژه در آذر ۱۳۹۹ ثبت شده است؛ دورهای که همزمانی آن با شیوع کرونا، مدیریت پروژهای با این تعداد نیروی تخصصی و حجم عملیات اجرایی را دشوارتر میکرد.
جنس اصلی پیکره فایبرگلاس بود، اما مسئله فنی پروژه به انتخاب متریال محدود نمیشد. جزئیات فنی مجسمه بزرگ فردوسی، از محاسبات ایستایی تا پیشبینی صاعقهگیر و امکان اجرای تریدی مپینگ، نشان میداد... و طراحی فضایی برای نمایش آثار هنری در پایه مجسمه، نشان میداد که از ابتدا قرار نیست با یک حجم منفرد روبهرو باشیم. ایده به سمت یک نشانه شهری چندلایه حرکت کرده بود که میتوانست علاوه بر دیدهشدن، میزبان محتوا و تجربههای دیگری نیز باشد.
این مرحله از پروژه همان جایی است که مرز میان هنر و مهندسی عملاً کمرنگ میشود. یک ایده هنری در چنین ابعادی تنها زمانی امکان حضور در جهان واقعی پیدا میکند که طراحی سازه، تقسیم قطعات، تولید، مونتاژ، ایمنی و شیوه بهرهبرداری از ابتدا در کنار فرم دیده شوند. برای سراج، تجربه «شکوه فردوسی» بیش از هر چیز یادآور این واقعیت بود که پروژههای بزرگ فرهنگی را نمیتوان ابتدا طراحی کرد و بعد به فکر ساختنشان افتاد؛ طراحی و امکان ساخت باید از همان ابتدا در یک فرایند مشترک شکل بگیرند.
مقصد پیشبینیشده برای «شکوه فردوسی» میدان علوم دانشگاه فردوسی مشهد بود. انتخاب این مکان، اثر را از یک مجسمه مستقل به بخشی از یک زمینه فرهنگی مشخص متصل میکرد؛ دانشگاهی که نام فردوسی را بر خود دارد و در شهری قرار گرفته که توس و آرامگاه او در جغرافیای فرهنگی آن تعریف میشوند.
با این حال، پایان ساخت به معنای پایان پروژه نبود. طبق اطلاعات رسمی منتشرشده از سوی سراج، در جریان اجرای پروژه با نصب مجسمه در میدان علوم دانشگاه فردوسی مخالفت شد و محل تازهای برای استقرار آن مشخص نشد. همین اتفاق یکی از مهمترین درسهای پروژه را آشکار کرد: در هنر شهری، توان طراحی و ساخت فقط بخشی از مسئله است و یک اثر عمومی برای آنکه واقعاً به بخشی از شهر تبدیل شود، به زنجیرهای از تصمیمهای مدیریتی، حقوقی، فضایی و نهادی نیاز دارد.
گاهی در پروژههای بزرگ، بیشترین توجه به پیچیدگی ساخت معطوف میشود، در حالی که دشوارترین بخش ممکن است پس از پایان کارگاه آغاز شود. جانمایی مناسب، هماهنگی میان ذینفعان، پذیرش نهادی، آمادهسازی زیرساخت و تعریف رابطه اثر با فضای عمومی، همگی بخشی از طراحیاند؛ حتی اگر در نقشه فنی مجسمه دیده نشوند. اثر شهری زمانی کامل میشود که بتواند از کارگاه خارج شود و زندگی خود را در ارتباط با مردم و مکان آغاز کند.
از این جهت، سرگذشت «شکوه فردوسی» فقط داستان یک مجسمه نصبنشده نیست، بلکه نمونهای از پیچیدگی مدیریت پروژههای فرهنگی در مقیاس شهری است. ممکن است بخش هنری و فنی یک پروژه به نتیجه برسد، اما بدون هماهنگی لایههای دیگر، تجربهای که برای مخاطب طراحی شده هرگز فرصت تحقق کامل پیدا نکند.
وجه دیگری که «شکوه فردوسی» را برای ما قابل تأمل میکند، منشأ شکلگیری پروژه است. در این تجربه، سرمایه خصوصی به سمت خلق یک اثر فرهنگی حرکت کرد نمونههای دیگری از پیوند سرمایهگذاری و هنر نیز نشان میدهند که ورود سرمایه خصوصی به حوزه فرهنگ میتواند علاوه بر ارزش اقتصادی، ارزش اجتماعی و فرهنگی ایجاد کند. و همین اتفاق امکان همکاری میان سرمایهگذار، هنرمند، طراح، مهندس و مجموعهای از نیروهای تخصصی را فراهم کرد که بدون چنین پشتوانهای، اجرای پروژهای در این مقیاس دشوار بود.
سرمایهگذاری فرهنگی را نمیتوان صرفاً با هزینهای که برای تولید یک اثر انجام میشود سنجید.اینجا همان نقطهای است که مسئله اقتصاد هنر نیز اهمیت پیدا میکند؛ زیرا سرمایه علاوه بر تولید اثر میتواند به اشتغال نیروهای خلاق، توسعه دانش و ایجاد ارزش فرهنگی منجر شود. ارزش واقعی آن زمانی شکل میگیرد که سرمایه بتواند به ایجاد زیرساخت، تولید دانش، اشتغال نیروهای خلاق، شکلگیری تجربه عمومی و در نهایت تقویت حافظه فرهنگی یک جامعه کمک کند. در پروژههای شهری، این سرمایه حتی میتواند به نشانهای تبدیل شود که برای سالها در تصویر ذهنی مردم از یک مکان حضور داشته باشد.
البته رسیدن به چنین نتیجهای فقط با تأمین مالی ممکن نیست. سرمایهگذار فرهنگی وارد شبکهای میشود که در آن کیفیت هنری، دانش تخصصی، مدیریت شهری، شناخت مخاطب و تصمیمهای نهادی به همان اندازه اهمیت دارند. تجربه «شکوه فردوسی» نشان داد که مقیاس سرمایه و مقیاس اثر هرقدر هم بزرگ باشد، بدون هماهنگی این شبکه نمیتوان حضور پایدار یک پروژه را در فضای عمومی تضمین کرد.
اگر بخواهیم میان تجربههای هتلداری حسین ثابت در جزایر قناری، ساخت هتل داریوش در کیش و سفارش «شکوه فردوسی» خطی مشترک پیدا کنیم، شاید آن خط را بتوان در علاقه به پروژههایی دید که میخواهند فراتر از کارکرد روزمره خود دیده شوند. در یک سوی این مسیر، ساخت مقصدهای گردشگری قرار دارد و در سوی دیگر، تلاش برای ساخت یادمانی فرهنگی؛ پروژهها از نظر ماهیت یکسان نیستند، اما هر دو به مسئله مقیاس، ماندگاری و ساختن چیزی وابستهاند که قرار است در حافظه مخاطب باقی بماند.
برای سراج، اهمیت «شکوه فردوسی» نیز صرفاً در ارتفاع مجسمه یا دشواری فنی ساخت آن خلاصه نمیشود. این پروژه تجربهای بود از جایی که هنر، مهندسی، سرمایه و مدیریت فضای عمومی باید به یکدیگر میرسیدند و در عین حال نشان داد که ساخت یک اثر فرهنگی بزرگ، تنها با توانایی تولید آن تمام نمیشود. جامعه و نهادهای آن نیز باید بتوانند برای چنین ایدهای مکان، معنا و امکان حضور ایجاد کنند.
فاصله میان جزایر قناری و توس در این روایت فقط فاصله دو نقطه روی نقشه نیست. میان آنها مسیری از تجربه اقتصادی و حرفهای تا یک دغدغه فرهنگی قرار دارد؛ مسیری که یادآوری میکند سرمایه وقتی وارد فرهنگ میشود، ارزشش فقط در آنچه ساخته شده سنجیده نمیشود، بلکه در امکانی است که برای ماندگاری یک ایده در حافظه جمعی فراهم میکند.
«روایت شکوه فردوسی در هنر مشهد»